تبليغاتX
راز من

راز من

 

دلم گرفته فکر کنم دیگه همه به غم خوردن من عادت کردن من شدم مرغ غمخورک . خدایا خودت می دونی که غصه های من از چیه خدایا خودت می دونی که من چرا انقدر آشفته ام خدایا دلم خیلی گرفته . احساس بیهودگی و پوچی همه وجودم رو در بر گرفته . خدایا آخر قصه من چی میشه .

کاش انسان نبودم . کاش رنج نمی بردم کاش همین یه ذره وجدان ناقص رو هم نداشتم . کاش می تونستم مثل بقیه باشم . کاش کاش کاش .

به قول یکی اصلا میام اینجا می نویسم که چی ؟؟

اما آشفته ام انقدر آشفته که انگار ذهنم تبدیل شده به یک کلاف سر درگم یه کلاف پیچ در پیچ . انگار راه زندگی ام رو گم کردم . خدایا تنها تو از اسرار انسانها آگاهی و چه سر نگهداری تو اگر تو روزی صبرت به سر بیاد واااای که اون روز چه به روز بنده هات میاد . خدایا کمکم کن که بتونم اهل بشم و اهلی بمونم خدایا مگه فقط تو کمکم کنی تو  تو تو تو تو تو تو

خداوندا ، مرا وسيله صلح و آرامشت قرار ده

هر كجا كه نفرت است ، بگذار عشق درو كنم


هر كجا كه ترديد است ، ايمان

هر كجا كه نااميدي است ، اميد

هر كجا كه تاريكي است ، روشني

و هر كجا كه غم است ، شادي


آه ، اي سرور بزرگ ، بارالها !

مرا كمك كن تسكين يابم تا بتوانم تسكين دهم

.

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 2:44 توسط s |


امشب همه چيز رو به راه است
همه چيز آرام.....آرام  ... باورت مي شود ؟ ديگر ياد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو  "
تو نگرانم نشو !
همه چيز را ياد گرفته ام !
راه رفتن در اين دنيا را هم بدون تو ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام که چگونه بي صدا بگريم !
ياد گرفته ام که هق هق گريه هايم را با بالشم ..بي صدا کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چيز را ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام چگونه با تو باشم بي آنکه تو باشي !
ياد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به ياد تو !
ياد گرفته ام که چگونه نبودنت را با روياي با تو بودن...
و جاي خالي ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !
همه چيز را ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام که بي تو بخندم.....
ياد گرفته ام بي تو گريه کنم...و بدون شانه هايت....!
ياد گرفته ام ...که ديگر عاشق نشوم به غیر تو !
ياد گرفته ام که ديگر دل به کسي نبندم ....
و مهمتر از همه ياد گرفتم که با يادت زنده باشم و زندگي کنم !
اما هنوز يک چيز هست ...که ياد نگر فته ام ...
که چگونه.....! براي هميشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمي خواهم که هيچ وقت ياد بگيرم ....
تو نگرانم نشو !!
"فراموش کردنت" را هيچ وقت ياد نخواهم گرفت

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 16:43 توسط s |


تکليفِ تمام ترانه‌های من
از همين اولِ بسم‌اللهِ بوسه معلوم است
سلام، يعنی خداحافظ!
خداحافظ جایِ خالیِ بعد از منِ غريب
خداحافظ سلامِ آبیِ امنِ آسوده
ستاره‌ی از شب گريخته‌ی همروزِ من،
عزيزِ هنوزِ من ... خداحافظ!


همين که گفتم!
ديگر هيچ پرسشی
پاسخ نمی‌دهم!


هی بی‌قرار!
نگران کدامِ اشتباهِ کوچکِ بی‌هوا
تو از نگاه چَپ‌چَپِ شب می‌ترسی؟
ما پيش از پسينِ هر انتظاری حتما
کبوترانِ رفته از اينجا را
به رويایِ خوش‌ترين خبر فراخواهيم خواند.


من ... ترانه‌ها وُ
تو ... بوسه‌ها وُ
شب ... سينه‌ريزِ روشنش را گرو خواهد گذاشت،
تا ديگر هيچ اشاره يا علامتی از بُن‌بستِ آسمان نمانَد.
راه باز ...، جاده روشن وُ
همسفر فراوان است.


برمی‌گرديم
نگاه می‌کنيم
اميدوار به آواز آدمی ...!


آيا شفای اين صبحِ ساکتِ غمگين
بی‌خوابِ آخرين ستاره مُيسر نيست؟
هميشه همين قدم‌های نخستينِ رفتن است
که رازِ آخرين منزلِ رسيدن را رقم می‌زند.


کم نيستند کسانی
که با پاره‌ی سنگی در مُشتِ بسته‌ی باد
گمان می‌کنند کبوتری تشنه به جانب چشمه می‌بَرَند،
اما من و کبوتر و چشمه گول نخواهيم خورد
ما خوابِ خوشی از احوالِ آدمی ديده‌ايم


از اين پيشتر نيز
فالِ غريب ستاره هم با ما
از همين اتفاق عجيب گفته بود.


ما نزديک آينه نشستيم و شب شکست و
خبر از مسافرِ خوش‌قولِ بوسه رسيد،
رسيد همين نزديکی‌ها
که صبحِ يک جمعه‌ی شريف
از خواب روشن دريا باز خواهيم گشت.
همه چيز دُرست خواهد شد
و شب تاريک نيز از چراغِ تَرک‌خورده عذر خواهد خواست.
همين برای سرآغاز روزِ به او رسيدن کافی است،
همين برای نشستن و يک دلِ سير گريستنِ ما کافی‌ست،
همين برای از خود دور شدن و به او رسيدن کافی است.


سلام ...!
سلام يعنی خداحافظ!
خداحافظ اولين بوسه‌های بی‌اختيار
کوچه‌های تنگ آشتی‌کنانِ دلواپس
عصر قشنگِ صميمی
ماه مُعطرِ اطلسی‌های اينقدی، ... خداحافظ!


سلام، سهمِ کوچکِ من از وسعت سادگی!
سايه‌نشينِ آب و همپياله‌ی تشنگی سلام،
سلام، اولادِ اولين بوسه از شرمِ گُل و گونه‌های حلال،
سلام، ستاره‌ی از شب گريخته‌ی همروز من،
عزيزِ هميشه و هنوز من ... سلام!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 23:20 توسط s |


 

دوستی برام مطلب نوشته بود تو قسمت پیام خصوصی که خواستم اینجا جوابش رو بدم . . .

قبلش ازش تشکر می کنم که حرفام رو می خونه و بهش توجه می کنه .

دوست خوبم گفته بودی شاید وقت بیرون رفتن من رفتار ناشایست یا ظاهری نا مناسب داشته ام که

با چنین برخورد هایی مواجه شدم ...

درباره خودم باید بگم که هرگز طوری لباس نپوشیدم و با چهره ایی توی اجتماع ظاهر نشدم که در شان

یک زن ایرانی نباشه  . همیشه ساده و آراسته بودم . . .

 

 اما اگر  بر فرض مثال زنی هم دلش خواست به قول شما با رنگ و لعاب بیشتری از خونه خارج بشه

بر فرض اگر لباسی رو با رنگی که دوست داره به تن کرد و از خونه بیرون رفت . آیا باید هر نگاه ( ببخشید)

هرزه ایی به دنبالش بدوه . آیا زن به عنوان انسان انقدر آزادی نداره که نوع پوشش رو خودش انتخاب کنه

آیا زن باید همیشه در حصار تیرگی ها محصور باشه که خدای نکرده جنس مخالفش تحریک نشه .

و خودش مثل معصومی در برابر هر نوع تحریکی به ایسته . من آدم معتقدی هستم و به اندازه خودم و

شعورم مبانی مذهبی و اعتقادی مون رو قبول دارم . اما همیشه یه جای سوال باقی می مونه .

 البته کسانی که با قصد دیگریه ایی از خونه بیرون میان کاملا داستانشون جداست اما زنی که فرضا

یه آرایش ساده کرده یا لباس و روسری رنگینی به تنش کرده باید مورد هر گونه توهین و تعرضی قرار

بگیره . آیا ما باید همیشه تیره بپوشیم و تیره فکر کنیم . همیشه نجابت در تیره پوشیدن و محصور

ماندن نیست .

گاهی اوقات زنانی هستند در که زیر ظاهر محجوب و معصومشون گرگی خوابیده .

در هر حال من  و همه زنان همیشه در هر پوششی حتی پوشیده ترینشون با این معضلات روبرو هستم

کاش میشد همه مون قدر خودمون و نگاهمون رو بدونیم و به این راحتی اون رو نشکنیم و در حد یه آدم

چشم چران پایینش نیاریم .

زنهای ما نمی تونند تنهایی به سینما برن بدون اینکه با مزاحمت های رنگ رنگ روبرو نشن . نمیتونند

به رستوان برن به تنهایی ... نمی تونند یه عصر بهاری بدون دغدغه متکلهای گوناگون ومزاحمت های

رنگ رنگ توی یه پارک قدم بزنند و تمدد اعصاب بگیرند . نمی تونند روز جمعه به تنهایی راهی یه منطقه

کوهستانی تفریحی بشن .

مگه اینکه مثل اکثر ما پی همه چیزرو به تن بمالند و شب که بر میگردن با کوله باری از خاطرات تلخ و

اعصابی آشفته تر به بستر برند

 

کاش همه ما همه چیز رو فقط برای خودمون نخواهیم . کاش فقط یه لحظه خودمون رو به جای طرف

مقابلمون بگذاریم .............

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 15:47 توسط s |


 ساعت هشت صبح

 

از در میرم بیرون سرم رو که میارم بالا نگاه مرد رهگذر میشینه تو صورتم نیشش تا بنا گوش باز میشه سرم رو می ندازم پایین ... از روی پلهای پل عابر پیاده که رد میشم از پشت سر صدای پیش پیش میشنوم برمیگردم می بینم سربازی باوقاحت ذل زده به من و سعی می کنه شاید بتونه نگاهش رو از تار و پود لباسم رد کنه ..

 

ساعت نه

 

می رسم به خیابون محل کارم از دکه روزنامه فروشی کنار دفتر یه همشهری می خرم انگشت مرد روزنامه فروش کشیده میشه به پشت دستم خوب حتما اتفاقی بوده . . .

 

و اما دفتر و مراجعین مردش که برخی سنگین و ساکت میگذرن و برخی روی مبل مقابلم لم میدن و ولو میشن و انگار خیال رفتن ندارن ....

 

ساعت یازده

برای یه کاری رفتم پیش کسی که مثلا تو رشته خودش دکترا داشت تو یه ساعت  حرف زدنمون انقدر کلمات مضخرف ( مذخرف ) (مزخرف )  گفت و سعی کرد با به کار بردن کلمات خودمونی سریع پسر خاله بشه که حالم .......

ساعت یک دارم بر میگردم خونه  دلم سالاد کاهو خواست رفتم مغازه میوه فروشی مرد فروشنده هی نگاه کرد و هی میوه وزن کرد و هی به ترازو ور رفت بلاخره دو تا کاهوی منو کشید . موقع پول گرفتن انقدر تعارف کرد و تا خواست با دست پول رو پس بزنه که دیگه قاطی کردم و کاهو ها رو پرت کردم و پول رو توی صورتش کوبیدم و از مغازه بیرون رفتم .

صبح چه سبک بال به دفتر رفتم و ظهر چه سنگین برگشتم ....

 

 نگاه ها حرفها اشاره ها اصوات نامفهوم ترانه های عاشقانه در پیتی ....... چهره هایی که نیشش تا بناگوش باز شده ........... هر روز و هر روز خیلی ها با همین حرکات جزئی به حریم من تجاوز می کنند .

به حریم من و هزاران زن مثل من .

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 23:13 توسط s |


X

هیچ جز حسرت نباشد کار من
بخت بد , بیگانه ایی شد یار من
بی گنه زنجیر بر پایم زدند
وای از این زندان محنت بار من

×××

وای از این چشمی که می کاود نهان
زور و شب در چشم من راز مرا
گوش بر می نهد تا بشنود
شاید آن گمگشته آواز مرا

×××

گاه می پرسد که اندوهت ز چیست
فکرت آخر از چه رو آشفته است
بی سبب پنهان مکن این راز را
درد گنگی درنگاهت خفته است

×××

گاه می نالد به نزد دیگران
کو دگر آن دختر دیروز نیست
آه آن خندان لب شاداب من
این زن افسرده مرموز نیست

×××

گاه می کوشد که با جادوی عشق
ره به قلبم برده افسونم کند
گاه می خواهد که با فریاد خشم
زین حصار راز بیرونم کند

×××

گاه می گوید که کو ؟ آخر چه شد
آن نگاه مست و افسونکار تو ؟
دیگر آن لبخند شادی بخش و گرم
نیست پیدا بر لب تبدار تو

×××

من پریشان دیده می دوزم بر او
بی صدا نالم که اینست آنچه هست
خود نمی دانم که اندوهم ز چیست
زیر لب گویم چه خوش رفتم ز دست

×××

همزبانی نیست تا بر گویمش
راز این اندوه وحشتبار خویش
بی گمان هرگز کسی چون من نکرد
خویشتن را مایه آزار خویش

×××

از من است این غم که بر جان من است
دیگر این خود کرده را تدبیر نیست
پای در زنجیر می نام که هیچ
الفتم با حلقه زنجیر نیست

×××

آه ، این است آنچه می جستی به شوق
راز من ، راز زنی دیوانه خو
راز موجودی که در فکرش نبود
ذره ای سودای نام و آبرو

×××

راز موجودی که دیگر هیچ نیست
جز وجودی نفرت آور بهر تو
آه ، این است آنچه رنجم می دهد
ورنه ، کی ترسم ز خشم و قهر تو


Home
Email
Night Skin

Archives

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387



نایت گالری
قالب های نایت اسکین
LinkDump

آرشیو پیوندهای روزانه


آمار وبلاگ
کاربران آنلاین:
بازديدها :